...نه دیگر نمی خواهم باعث و بانی زندگی کسی شوم

...احساس می کنم به هر آنکه نزدیک شوم  باعث عذابی در او هستم، عذابی بزرگ یا کوچک

...بی شک همین گونه است

خدایا من طاقت دیدن درخت بی شکوفه ، رودخانه بی آب ، خیابان بی ره گذرو ... را ندارم چه به رسد به ناراحتی روحی یا جسمی از آدمی خاص را

...می دانم که می دانی قویتر از آنم که بشکنم در هر موردی غیر از عاطفه

آرام آرام بارم را بسته ام و منتظرم ، منتظر آمدن زیباترین فرشته ات.. تا با او بایم برای گلایه ، ای دل دار دیگر نمی خواهم جزو خسته گان بی امیدت باشم

...اگر روزی عزیزترین دوستم را به آغوشت کشیدی و چیزی نگفتم

...اگر روزی نزدیک ترین کسم رو رنجوندی ونا شکریت نگفتم

...اگر روزی نفسم را به دیگری هدیه دادی و بد نپنداشتم...

و هیچ نگفتم

...حال مپندار که برای حفظ روحم مبارزه نمی کنم

.هرچند که من بنده کوچک بی ایمانتم ، ولی بدان من ایمانم را هم در گروت می گذارم برای حفظ روحم.

...تا نتوانی آن را از من بگیری بدان روحم از خود توست و تو نمی توانی از خودت کاستی به وجود آوری

با این وجود در نهایت کوچکی و ذلت از تو می خواهم ، بین من و روحم ، فاصله ای مخواه آن چنان  که فقط کالبدی شوم بی روح و بی معنی...

سرد همچون خنده های گم شده ام... همچون نگاه خیره به درب مانده ام... همچون دست های بی کسم... همچون دل زخم خورده ام

تنهایی را به عشق به تو اندیشیدن دوست دارم... دوستت می دارم ای دل دار