تبليغاتX
.: عاشقانه هایی که دوستشان می دارم :.
غرورم رو جمع میکنم... تکه تکه هایش را , این بار خواهم شکست وجوده کسی را که بخواهد بشکندش

               

            گاهي دلم از هر چه آدمي است مي گيرد...
            گاهي دلم دو کلمه حرف مهربانانه مي خواهد...
            نه به شکل دوستت دارم، ويا بي تو مي ميرم...
            ساده، مثل دلتنگ نباش...

            فردا روز ديگريست!! 

                 سخت است هنگام وداع
                 آنگاه که در ميابي
                چشماني که در حال عبورند
                پاره اي از وجود تو را نيز با خود مي برند....


                                                              ژین ده که م بو ژیآن، ژان نه که م بو ژین...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 0:36  توسط zhilamo | 
 

                                 تو مرا یاد کنی یا نکنی...
                                 باورت گر بشود، گر نشود...
                                 حرفی نیست؛
                                 اما...
                                 نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!


 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:44  توسط zhilamo | 
 

 

          به سرنوشت بگویید :

                               اسباب بازیهایت بی جان نیستند...

                               آدمند...

                                می شکنند!!

                                آرامتر!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 23:50  توسط zhilamo | 
 

عاشقم باش بي آنكه بخواهي شماره اش كني ...
بي مقدار دوستت دارم ...

كنارم بمان ، ميان اين روياي زيباي بودنت
و براي صبوريه قلبم مرهمي از جنس مهربانيت بگذار...
هرم عشق را به وجودم ببخش ،
تا گرم شوم.
تا يخ هاي قلبم آب شود...
تا يادم برود روزي فاصله جدايمان كرد .

بگذار بي مهابا عشقت را فرياد زنم
همصدايم باش
اگر من توان فرياد ندارم
صداي من باش ...

باش باش باش
هميشه كنارم باش.
هميشه مهربان باش.
و هميشه عاشق باش.
كه من برايت تمامه بودن ها را خواهم بود ....

نگاهت را به آيينه ي چشمانم خيره كن
ببين جز تو تصويري نخواهند گرفت ...

لب هايم را ببين كه تنها با تو نقش خنده مي گيرند
ببين چقدر عاشقم...
ببين نگاهم تنها براي تو مي رويد.
و تنها زمزمه ي سكوت عشق را براي تو سر مي دهد
مي خواهمت ...
تمام حرف قصه ي قديمي امان همين بوده و هست
و زيباست هم قصه شدنمان ...
براي پاياني زيبا ....

اين بار مي خواهم كلاغ قصه را به خانه برسانم
همان زمان كه بودنت را براي هميشه حك مي كنم
در لحظه لحظه هاي خود ...
و ديگر قصه هايمان با بودن شروع مي شود
يكي بود يكي نبود را از ياد خواهم برد...
دوستت دارم نازدار ناز من...

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 23:46  توسط zhilamo | 
 

سردی نگاهت به وسعت شب یلدا
و معانی شعر های سکــــوت
سردی در وجودم فریاد می زند...!

رفتن یا ماندن؟
من مه زمستان که مبهم ترت میکند را هم دوست دارم....

در این سرما
من دانه دانه ، برف های هوایت را هم دوست دارم...
التماس ثانیه ها برایم ماندن است و
سردی نگاهت برایم رفتن...

امـــا
در سردی نگاهت سرما خوردن گناه نیست...
و
روزی تو را خواهم دید و خواهم گفت :
در هوایت از سرمـــــــا مردن هم زیباست...

 

 سۆفی به سیه تی ، راستی مه پۆشه… وه ره له گه ڵ من ، پێکێک بنۆشه…. ئێره بۆئه ولا ، وه کوو مه زرایه… کڵۆشه ی ریشت ، چی لێ ده رنایه…

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 19:24  توسط zhilamo | 
 

همین که هستی...
همین که لابلای کلماتم ، نَفَس میکشی ...
راه میروی...
نگـــاهم می کنی و لبخند می زنی...
 
آرام پلک می زنی و از درون چشمان زیــــبایت با من حرف میزنی...
همین که پناه ِ واژه هایم شده ای...
همین که سایه ات هست...
همین که کلماتم از بی تو بودن یتیم نشده اند...

کافی‌ست برای یک عمر آرامش ، باش
حتی همین قدر دور
حتی همین قدر دست نیافتنی!!!
 

 

عکـــــست را نگــــاه میکنــــم  آخ کــــه ایــــن عکـــس  پیـــر نمیشـــود...

 امــــــا ،  پیـــــــرم میکنــــد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:18  توسط zhilamo | 

 

 

می دانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد ...

حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری ، آن همه صبوری.

من دیدم از همان سر صبح آسوده ،هی بوی بال کبوتر و نای تازه ی نعنای نو رسیده می آید...

پس بگو ،،قرار بود که تو بیایی و.....من نمی دانستم.

دردت به جان بیقرار پر گریه ام ...

پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟

حالا که آمدی ، حرف ما بسیار ، وقت ما اندک، آسمان هم که بارانیست...

به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و دوری از دیدگان دریا نیست...

سر به سرم میگذاری ها...

می دانم که می مانی پس لااقل باران را بهانه کن.

" دارد باران می آید ".

مگر میشود نیامده باز ، به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود؟

تو که تا ساعت این صحبت ناتمام تمامم نمی کنی  ها؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 22:38  توسط zhilamo | 

 

الهــــامم می دانی مدتهاست که قاصدک ها پیغامی برایم ندارند؟

می آیند...

می رقصند...

بر انگشتانم بوسه میزنن و

میروند....

بی آنکه خبری از تو آورده باشند!!!

و تو تمام آن لحظات را شاهدی...

راستی میدانی چرا قاصدک ها اشک میریزند...!؟

         میدانی باز هم سردی زودتر از راه رسید.؟

من نانوشته هایت را هم خوانده ام... سکوتت را و....

کاش آنگونه نباشد که می پندارم...


یادت هست گفتی غریب چیست ؟

گفتم غریب آشنایی است که به خاطر قلب پاکش فراموش شده است .

یادت هست گغتی عشق چیست ؟

گفتم عشق دریای بی پایان دوست داشتن هاست.

حالا بدان :" غریب آمدن و آشنا رفتن سخت است برای کسی که عاشق نگاه تو باشد".

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 0:49  توسط zhilamo | 

 

باران می بارد ، طوری که انگار ابرها هم دلشان گرفته است ، بغض کرده اند و خالی می شوند... 

می دانی وقتی قطرات باران به روی پیشانی و گونه‌هایت می ریزند دل من میلرزد ؟

درست همانند زمانی که صحبت می کنی و گوش می دهم به هجوم زیبایی، آن مکث‌های کوتاه و خنده های دلنشین مثل دانه‌های تسبیح میان کلماتت ردیف می‌شوند...

و من تمام آن لحظه ها را زندگی می کنم...

زندگـــــــی می دانی غزلم؟

زندگی تنها با شنیدن آن صدای پاک...

زندگی تنها با آن آرامش کلام...

زندگی تنها با آن نگاه ملیح...

و زندگی تنها به عشق تــــــــــــــــــو...

غزالم می دانی صدایت برایم همواره از پشت گوشی نفس بوده است و خواهد بود... نفسی که با آن می‌شود تمام عمر را بی دغدغه زندگی کرد و دل سپرد به معصومیت بی انتهاییت...

معصومیتی که واژه‌ها ناتوان از تعبیرش هستند ، تعبیر آنها به زلالی چشمه ‌سارانی که در دشتی دور گوش هیچ نامحرمی به پچپچه‌هایش گوش نسپرده، تعبیر آن را ساده نتوان گفت....


اما افسوس که زندگی .......

تنها بدان به عشق می سازم تمام زندگیم را درست همچنان که تا الان ساخته ام....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 0:43  توسط zhilamo | 

تمام ِ جاده های ِ جهان را

 به جست و جوی ِ نگاه ِ تو آمده ام

 پیاده...

 باور نمی کنی؟

 پس این تو و این پینه های ِ پای ِ پیاده ی من

 حالا بگو

 در این تراکم ِ تنهایی

 مهمان ِ بی چراغ نمی خواهی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 11:35  توسط zhilamo | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بهار هم دیگر بهار نیست
-------------------
مردم
از عطر لباسم می فهمند که
عشق من تویی!
نمی توانم
پنهان کنم ...!
--------------------
می دانم بارانی نمی بارد..
می دانم...
ولی از آسمان همچنان ظلمت می بارد...
میدانم نمی شود جلویه باریدنش را بگیرم...
پس چتری بر سرم خواهم گرفت...
ببار ای ظلمت ....
بیشتر بباران خدایا...
چندی دیگر چترم هم می شکند...
تند تر بباران...
------------------------
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

------------------------

به یاد می‌آوری ؟ نمی‌دانم اما من فراموش نکرده‌ام. به تو نگاه می‌کردم ٬ برای تو شعر می‌خواندم و تو فقط می‌خندیدی و دیوانه خطابم می‌کردی. اما باور کن که من دیوانه نیستم. من گمشده‌ای هستم که در سیاهی کویر سرمازده‌ی دل خود کسی را جستجو می‌کند تا راز خود را برایش باز بگوید٬ اگر تو بودی ... اگر هنوز می‌توانستم برق تند نگاه‌هایت را حس کنم ...

و چه خوب می‌شد اگر ستاره‌ی وجود تو را هنوز در دستانم به عبادت می‌نشستم.

یادت می‌آید ؟! این آخرین شعرم بود ! وقتی برایت خواندم ٬ جوابم دادی - و تنها جوابی که در طول اینهمه سال به من دادی:


آب از دیار دریا٬
با مهر مادرانه٬
آهنگ خاک می‌کرد٬
بر گِرد خاک می‌گشت٬
گَرد ملال او را از چهره پاک می‌کرد٬
از خاکیان ندانم ٬ ساحل به او چه می‌گفت٬
کان موج نازپرورد٬ سر را به سنگ می‌زد ٬ خود را هلاک می‌کرد٬
خود را هلاک می‌کرد ...


و تو فقط گفتی: « پرواز را به خاطر بسپار که پرنده مردنی‌است. »


نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
پیوندها
پرواز را به خاطر بسپار...
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرما
عشق اول سرکش خونین بود
زنــــــــدگی
۞●(دفتر عشق)●۞
ژیله مۆ میژوو
عشق آدم کش
فرمیسک
موزیک - نرم افزار - هک - ... :: کیوان ::..
تب عشق
ژیله موی میژوو
روزهایی که بی تو می گذره...
چاوروان
دنیای زیبا : رسپینا
همه چی از همه جا
کوچه علی چپ
شبگرد تنها...
فرمێسکی تازه‌
گنجینه واژگان فارسی
... روزهای مکانیکی ...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM