![]() |
![]() |
|
| غرورم رو جمع میکنم... تکه تکه هایش را , این بار خواهم شکست وجوده کسی را که بخواهد بشکندش |
|
گاهي دلم از هر چه آدمي است مي گيرد... فردا روز ديگريست!! سخت است هنگام وداع
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 0:36 توسط zhilamo |
|
|
تو مرا یاد کنی یا نکنی...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:44 توسط zhilamo |
|
|
به سرنوشت بگویید : اسباب بازیهایت بی جان نیستند... آدمند... می شکنند!! آرامتر!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1390ساعت 23:50 توسط zhilamo |
|
|
عاشقم باش بي آنكه بخواهي شماره اش كني ... كنارم بمان ، ميان اين روياي زيباي بودنت بگذار بي مهابا عشقت را فرياد زنم باش باش باش نگاهت را به آيينه ي چشمانم خيره كن اين بار مي خواهم كلاغ قصه را به خانه برسانم |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1390ساعت 23:46 توسط zhilamo |
|
|
سردی نگاهت به وسعت شب یلدا رفتن یا ماندن؟ در این سرما امـــا
سۆفی به سیه تی ، راستی مه پۆشه… وه ره له گه ڵ من ، پێکێک بنۆشه…. ئێره بۆئه ولا ، وه کوو مه زرایه… کڵۆشه ی ریشت ، چی لێ ده رنایه…
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 19:24 توسط zhilamo |
|
|
همین که هستی...
همین که لابلای کلماتم ، نَفَس میکشی ... راه میروی... نگـــاهم می کنی و لبخند می زنی... آرام پلک می زنی و از درون چشمان زیــــبایت با من حرف میزنی...
همین که پناه ِ واژه هایم شده ای...
همین که سایه ات هست... همین که کلماتم از بی تو بودن یتیم نشده اند...
کافیست برای یک عمر آرامش ، باش حتی همین قدر دور حتی همین قدر دست نیافتنی!!!
عکـــــست را نگــــاه میکنــــم آخ کــــه ایــــن عکـــس پیـــر نمیشـــود... امــــــا ، پیـــــــرم میکنــــد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:18 توسط zhilamo |
|
|
می دانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد ... حالا بعد از آن همه سال ، آن همه دوری ، آن همه صبوری. من دیدم از همان سر صبح آسوده ،هی بوی بال کبوتر و نای تازه ی نعنای نو رسیده می آید... پس بگو ،،قرار بود که تو بیایی و.....من نمی دانستم. دردت به جان بیقرار پر گریه ام ... پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟ حالا که آمدی ، حرف ما بسیار ، وقت ما اندک، آسمان هم که بارانیست... به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و دوری از دیدگان دریا نیست... سر به سرم میگذاری ها... می دانم که می مانی پس لااقل باران را بهانه کن. " دارد باران می آید ". مگر میشود نیامده باز ، به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی؟ پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود؟ تو که تا ساعت این صحبت ناتمام تمامم نمی کنی ها؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 22:38 توسط zhilamo |
|
|
الهــــامم می دانی مدتهاست که قاصدک ها پیغامی برایم ندارند؟ می آیند... می رقصند... بر انگشتانم بوسه میزنن و میروند.... بی آنکه خبری از تو آورده باشند!!! و تو تمام آن لحظات را شاهدی... راستی میدانی چرا قاصدک ها اشک میریزند...!؟ میدانی باز هم سردی زودتر از راه رسید.؟ من نانوشته هایت را هم خوانده ام... سکوتت را و.... کاش آنگونه نباشد که می پندارم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 0:49 توسط zhilamo |
|
|
باران می بارد ، طوری که انگار ابرها هم دلشان گرفته است ، بغض کرده اند و خالی می شوند... می دانی وقتی قطرات باران به روی پیشانی و گونههایت می ریزند دل من میلرزد ؟ درست همانند زمانی که صحبت می کنی و گوش می دهم به هجوم زیبایی، آن مکثهای کوتاه و خنده های دلنشین مثل دانههای تسبیح میان کلماتت ردیف میشوند... و من تمام آن لحظه ها را زندگی می کنم... زندگـــــــی می دانی غزلم؟ زندگی تنها با شنیدن آن صدای پاک... زندگی تنها با آن آرامش کلام... زندگی تنها با آن نگاه ملیح... و زندگی تنها به عشق تــــــــــــــــــو... غزالم می دانی صدایت برایم همواره از پشت گوشی نفس بوده است و خواهد بود... نفسی که با آن میشود تمام عمر را بی دغدغه زندگی کرد و دل سپرد به معصومیت بی انتهاییت... معصومیتی که واژهها ناتوان از تعبیرش هستند ، تعبیر آنها به زلالی چشمه سارانی که در دشتی دور گوش هیچ نامحرمی به پچپچههایش گوش نسپرده، تعبیر آن را ساده نتوان گفت....
تنها بدان به عشق می سازم تمام زندگیم را درست همچنان که تا الان ساخته ام....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 0:43 توسط zhilamo |
|
|
تمام ِ جاده های ِ جهان را به جست و جوی ِ نگاه ِ تو آمده ام پیاده... باور نمی کنی؟ پس این تو و این پینه های ِ پای ِ پیاده ی من حالا بگو در این تراکم ِ تنهایی مهمان ِ بی چراغ نمی خواهی؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 11:35 توسط zhilamo |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بهار هم دیگر بهار نیست
------------------- مردم از عطر لباسم می فهمند که عشق من تویی! نمی توانم پنهان کنم ...! -------------------- می دانم بارانی نمی بارد.. می دانم... ولی از آسمان همچنان ظلمت می بارد... میدانم نمی شود جلویه باریدنش را بگیرم... پس چتری بر سرم خواهم گرفت... ببار ای ظلمت .... بیشتر بباران خدایا... چندی دیگر چترم هم می شکند... تند تر بباران... ------------------------ آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ ------------------------ به یاد میآوری ؟ نمیدانم اما من فراموش نکردهام. به تو نگاه میکردم ٬ برای تو شعر میخواندم و تو فقط میخندیدی و دیوانه خطابم میکردی. اما باور کن که من دیوانه نیستم. من گمشدهای هستم که در سیاهی کویر سرمازدهی دل خود کسی را جستجو میکند تا راز خود را برایش باز بگوید٬ اگر تو بودی ... اگر هنوز میتوانستم برق تند نگاههایت را حس کنم ... و چه خوب میشد اگر ستارهی وجود تو را هنوز در دستانم به عبادت مینشستم. یادت میآید ؟! این آخرین شعرم بود ! وقتی برایت خواندم ٬ جوابم دادی - و تنها جوابی که در طول اینهمه سال به من دادی: آب از دیار دریا٬ با مهر مادرانه٬ آهنگ خاک میکرد٬ بر گِرد خاک میگشت٬ گَرد ملال او را از چهره پاک میکرد٬ از خاکیان ندانم ٬ ساحل به او چه میگفت٬ کان موج نازپرورد٬ سر را به سنگ میزد ٬ خود را هلاک میکرد٬ خود را هلاک میکرد ... و تو فقط گفتی: « پرواز را به خاطر بسپار که پرنده مردنیاست. » |
|
RSS
|